پادشاهی کیکاوس
چون کاوس به پادشاهی رسید مملکت آباد و خزانه پر گنج و سپاه فرمانبردار بود. کم کم خدا را از یاد ببرد.کاوس روزی با جمعی از پهلوانان و سرداران در بزم بود و از بی همتائی خود سخن میگفت.یکی از دیوان مازندران خود را بصورت رامشگری درآورده سرودی در وصف مازندران خواند.آنچنان کاوس افسون شد که اندیشه لشکر کشی و تصرف منزلگاه دیوان به سرش افتاد.روز بعد پهلوانان نزد زال رفتند تا او کاوس را از این کار برحذر دارد. کاوس نصیحت زال را نپذیرفت و به مازندران لشکر کشید.بعد از کشتار و خرابی، شاه مازندران از دیو سفید کمک خواست.چون شب فرا رسید آسمان چون دریائی از قیر تیره شد و باران سنگ بر سر سپاه ایران باریدن گرفت.هرکه توانست راه گریز در پیش گرفت و چون روز فرا رسید چشم نیمی از سپاه نابینا گشته، کاوس و
برچسب: داستانهای,شاهنامه,پادشاهی,
نویسنده: سجاد صمیمی
تاريخ: پنجشنبه
9 آذر
1396 ساعت: 17:52