خرید بک لینک
ای کبوتر از آشیان کرانه کردی بی سبب چرا ترک آشیانه کردی یادی از رفیقان آشنا نکردی زین مکان که با عاشقان، در آن چمیدی، از آن چه دیدی ناگهان چرا سوی دیگران پریدی ترک یار نالان و ترک خانه کردی بدگمان گشتم بر تو باری بی وفا نبودی به یاری در کف بازان شکاری، به صد زخم کاری، همانا دچاری از فراقت من، می کنم شیون دلبر من نگارین پر من کی بود جانا،کز وفا کردی همسر من، نشینی بر من آواز ابوعطا کبوتر با صدای محمد رضا شجریان آلبوم خزان آهنگ از حسام السلطنه(جهانگیر مراد) شعر از محمد تقی بهار موضوعات مرتبط: شعر و موسیقی

برچسب: نویسنده: سجاد صمیمی تاريخ: پنجشنبه 9 آذر 1396 ساعت: 17:52

پادشاهی کیکاوس چون کاوس به پادشاهی رسید مملکت آباد و خزانه پر گنج و سپاه فرمانبردار بود. کم کم خدا را از یاد ببرد.کاوس روزی با جمعی از پهلوانان و سرداران در بزم بود و از بی همتائی خود سخن میگفت.یکی از دیوان مازندران خود را بصورت رامشگری درآورده سرودی در وصف مازندران خواند.آنچنان کاوس افسون شد که اندیشه لشکر کشی و تصرف منزلگاه دیوان به سرش افتاد.روز بعد پهلوانان نزد زال رفتند تا او کاوس را از این کار برحذر دارد. کاوس نصیحت زال را نپذیرفت و به مازندران لشکر کشید.بعد از کشتار و خرابی، شاه مازندران از دیو سفید کمک خواست.چون شب فرا رسید آسمان چون دریائی از قیر تیره شد و باران سنگ بر سر سپاه ایران باریدن گرفت.هرکه توانست راه گریز در پیش گرفت و چون روز فرا رسید چشم نیمی از سپاه نابینا گشته، کاوس و

برچسب: داستانهای,شاهنامه,پادشاهی, نویسنده: سجاد صمیمی تاريخ: پنجشنبه 9 آذر 1396 ساعت: 17:52

هفتخان رستم در خوان اول، رستم بعد از چندین شبانه روز به دشت پر از گوری رسید.گوری شکار کرده آنرا کباب کرد و خورد. لگام رخش را رها کرد وخود به نیستانی که در آن نزدیکی بود رفت و بستری از نی گسترده وبخواب رفت. این نیستان بیشه شیر بود.نیمه شب شیر بخیال از پای در آوردن اسب به رخش حمله کرد.رخش دو دست خود را بلند کرد و محکم بر سر شیر زد و آنگاه با دندانهای تیز خود پشت او را گرفته آنقدر برزمین زد تا شیر را از هم درید.رستم که از خواب بیدار شد به رخش گفت: ای اسب هوشیار چرا با شیر پیکار کردی. اگر کشته میشدی من چگونه میتوانستم این کمند و کمان وگرز گران را تا مازندران ببرم.رستم این را گفت و در دم بخواب رفته و تا بامداد خوابید.در خوان دوم، رستم در بیابانی سوزان و بی آب علف همراه رخش زبانش از شدت تشنگی خش

برچسب: داستانهای,شاهنامه, نویسنده: سجاد صمیمی تاريخ: پنجشنبه 9 آذر 1396 ساعت: 17:52

همسایه خیال با تلنگری از سهرابشعر می شوم برایتسادهمیگذرم از مرداب تنهایی خویشسری می زنم به همسایه خیال خود...در آنجا گلهای شمعدانیمی رقصند زیر نور آفتابدر کنج طاقچه؛بر سر سفره همسایه خود می نشینمنان گندمپنیربه!چه بی آلایشدر اینجا دریای آشوب بی موج استدر اینجا مهر همسایهتکه ایی از آسمان مهر خداستدر اینجا فقط ماییم..بدون کبودی آسمان!حیاط خانه ی همسایه باز می کند آغوشش را برایمو در همین حینصدای خنده هایتدر لابه لای خندیدن برگ ها گم می شودچقدر زیباستچقدر لطیف که چمن های باغ مرا دست به دست می رسانند به عطر موهای توکه در فضا پر شده استو ناگاهدستی چشمهایم را از پشت می گیرداین عطرهمان عطر استآریاین خود همسایه است!!همچو کودکی پر از شوق می شومو این شوق بخاطر همسایه استهمسایه آنطرف مرداب همس

برچسب: نویسنده: سجاد صمیمی تاريخ: پنجشنبه 9 آذر 1396 ساعت: 17:52

داستان جنگ هاماوران پس از پیروزی بر دیوان مازندران، کیکاوس با لشکری فراوان بسوی توران و چین و مکران حرکت کرد و پس جنگ و پیروزی در مهمانی رستم در زابلستان بود که به او خبر رسید تازیان در مصر و شام و هاماوران سر به شورش و گردنکشی برداشته اند. پس کاوس کشتی و زورق فراوان مهیا کرد و سپاه را از راه دریا به بربرستان برد که سپاهیان هر سه کشور در آنجا گرد آمده بودند.جنگ سهمگینی در گرفت که به پیروزی ایرانیان انجامید و شاه هاماوران به عذرخواهی و پرداخت خراج پیش آمد.به کاوس خبر دادند که شاه هاماوران دختر زیبائی دارد به نام سودابه.کاوس سودابه را خواستگاری کرد.شاه هاماوران قلباً به این وصلت راضی نبود ولی با نیرنگ، کاوس را به مهمانی فراخواند.کاوس بدون توجه به هشدار سودابه با چند نفر از بزرگان به آن مهمانی

برچسب: داستانهای,شاهنامه,هاماوران, نویسنده: سجاد صمیمی تاريخ: پنجشنبه 9 آذر 1396 ساعت: 17:52

صفحه بندی